تبليغاتX
بی وفا

با تو عاشقم هميشه                       تويي برگ و تويي ريشه
کرده اي ساده ي عاشق                   تو تنم عشق تو ريشه
زندگي بي تو نميشه                   با مني تو تا هميشه

دل من دیر زمانیست
که میپندارد دوستی نیز گلی ست
مثل نیلوفر و وناز
ساقه ترد وظریفی دارد
بی گمان سنگدل است
آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد.

در زمینی که ضمیر من وتوست
از نخستین دیدار
هرسخن هر رفتار
دانه هایی ست که می افشانیم..
برگ وباری ست که می رویانیم..

آب وخورشید نسیمش مهر است..
گر بدان گونه که بایست به بار آید..
زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید..
انچنان با تو بیامیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد وبس
بی نیازت سازد از همه چیز وهمه کس

زندگی گرمی دلهای به هم پپیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیدست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب وخورشید ونسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد..
رنج می باید برد..
دوست می باید داشت...
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را بفشاریم به مهر
جان دل هامان را مالا مال از یاری و غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
شادی روح تورا

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطرافشان ،گلباران باد

زندگی گرمی دلهای به هم پپیوسته است

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 12:45  توسط ایمان | 

براي روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي،
برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو،
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستي
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من

نمي خوام از گلهاي سرخابي،
برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت،
به پايم اشک خوشحالي بباري
بذار از داغي دستهاي تنها،
بگيره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببيني آتش و خاکستر من
اي تنها نياز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهني رنگ محبت،
اگه خواستي بيايي ديدن من
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 9:33  توسط ایمان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
این وبلاگ حکایت همه لحظه های دلتنگی بدون توست. تویی که با رفتنت همه لحظه های شیرین زندگیمو بهم مدیونی.
_________________________

عشق من، از من گذشتی، خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت،فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی، چه سود؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته بازآیدبه رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت، هرکس است
باش با او، یاد تو ما را بس است
_________________________

از همه دوستای مهربونی که به کلبه غریبم میان و دقایقی با چشای قشنگشون مهمونه وبم میشنو با نظراتشون با غربت دل داغونم همراه می شن ممنونم.


نوشته هاي پيشين
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ويرايش قالب

ايمان