تبليغاتX
بی وفا

با تو عاشقم هميشه                       تويي برگ و تويي ريشه
کرده اي ساده ي عاشق                   تو تنم عشق تو ريشه
زندگي بي تو نميشه                   با مني تو تا هميشه
یکی دو تا از دوستان متن این شعرو خواسته بودن امروز اینو براشون میگذارم.

 

دوش در عزلت جان فرسايي
داشتم همدم روشن زايي
شمع آن همدم ديرينه ي من
سوختن ها را آيينه ي من
همه شب مونس و دمسازم بود
همدم و همدل و همرازم بود
گرم مي سوخت و مي ساخت چو من
هستي خويش همي باخت چو من
گرچه آتش همه شب در تن داشت
نه فغان داشت و نه شيون داشت
گرچه مي داد سر خويش به باد
خنده مي کرد و به پا مي ايستاد
تا سحر سوختني چون من داشت
شب تاريک مرا روشن داشت
همه شب سوخت و آواز نکرد
به شکايت دهني باز نکرد
شمع از سوختنش پروا نيست
که درين سوختن او تنها نيست

مرگ اگر آخر اين ره چه اوست
نيز پروانه ي او همره اوست
به ازين چيست که دو يار به هم
ره سپارند سوي ملک عدم
نه يکي مانده گرفتار و نژند
و آن دگر رفته ، رها گشته ز بند
من به عشق که بسوزم شب و روز
به اميد که بسازم در سوز
که خورد غم چو درآيم از پاي
خود که گريد چو تهي سازم جاي
گر بسوزند پر و بال مرا
که خورد هيچ غم حال مرا
شب تنهايي و روز غم من
کيست جز سايه ي من همدم من
سايه را دوش حکايت ها بود
شکوه ها بود و شکايت ها بود
قصه مي گفت و پريشان مي گفت
تب مگر داشت که هذيان مي گفت
کس شنيدي سخن سايه شنفت ؟
من شب دوش شنيدم ، مي گفت
اي تن خسته ي رنجور نزار
اي به جان آمده از يار و ديار
چند کاهد ز غم و رنج تنت
که تنم کاست ازين کاستنت
شاعر سوخته دل درد تو چيست
اي گل تازه رخ زرد تو چيست
روز نشکفته چرا پژمردي
شاد ناگشته ز غم افسردي
شد خزان تازه بهار تو چرا
زود آمد شب تار تو چرا
عشق ناباخته بد نام شدي
دل نپرداخته ناکام شدي
کس نديديم به ناکامي تو
عاشقي نيست به بدنامي تو
دگران از مي غفلت مست اند
فارغ از هر چه بلند و پست اند
مي ز هر جام که شد مي نوشند
با بد و نيک جهان مي جوشند
نه به مانند تو نازک بينند
هر کجا هست گلي مي چينند
هر شبي با صنمي دمسازند
هر دمي دل به کسي مي بازند
کام خود از گل و مي مي گيرند
نه به ناکامي تو مي ميرند
گردش چرخ کسي راست به کام
که ندانست حلالي ز حرام
تو همه عمر غم دل خورده
خسته و سوخته و افسرده
روز ناگشته جوان پير شده
اول عمر و ز جان سير شده
مردمي کرده به نامردم ها
نيش ها خورده ازين کژدم ها
دوستي کردي و دشمن گشتند
همه بر چشم تو سوزن گشتند
با همه خلق جهان يار شدند
چون رسيدند به تو مار شدند

آشناي همه وتنهايي
راستي را تو مگر عنقايي
شمع اشکي دو بيافشاند و بمرد
روشنايي بشد و سايه ببرد

باز من ماندم و اين شام سياه
آه از بخت سيه کار من ، آه

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 11:58  توسط ایمان | 

شمع از سوختنش پروا نيست
که دراين سوختن او تنها نيست

 

عیدتون مبارک دوستان

هر چی گشتم تو سفره عیدم بجای سین فقط شین پیدا کردم

امیدوارم همه سال خوبی پیش رو داشته باشید

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 14:30  توسط ایمان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
این وبلاگ حکایت همه لحظه های دلتنگی بدون توست. تویی که با رفتنت همه لحظه های شیرین زندگیمو بهم مدیونی.
_________________________

عشق من، از من گذشتی، خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت،فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی، چه سود؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته بازآیدبه رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت، هرکس است
باش با او، یاد تو ما را بس است
_________________________

از همه دوستای مهربونی که به کلبه غریبم میان و دقایقی با چشای قشنگشون مهمونه وبم میشنو با نظراتشون با غربت دل داغونم همراه می شن ممنونم.


نوشته هاي پيشين
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ويرايش قالب

ايمان